هر ملتی که از تاریخ وفرهنگ خرد آگاه نباشد موجبات ستم و دراز دستی دیگران را بر خود بوجود آورد.قومی که دشمن ومتجاوز به ناموس وآیین وفرهنگ خود را که قرنها پیش سرزمین پاک نیاکانشان را به ویرانه مبدل نموده است به حد پرستش خدایی بستایند،مردمی که متجاوزین به مرزو بوم ومام میهن را مقدس بشناسند،مردمی که خائنین و چپاولگران باورها و اندیشه و آرمانهایش را در طی قرنها مقدسترین موجودات درتمام آفرینش بدانند واز آنان پیروی نمایند، مردمی که تجاوز و زور و خیانت وتطاوول بیگانگان مقدس را به توجیه دینی پیوند دهند و آنرا دارای کاملترین منش وآئین بدانند حتی وقتی که تجاوز و ستمشان را دیده و خوانده و شنیده اند
چه سرنوشتی در پیش روی دارند؟!!
آیا سزاوار نیستند که در هر دوره بدترین وپست ترین فرمانروایان بر آنان فرمان برانند؟
آیا شایسته نیستند که پست ترین و وحشی ترین و متجاوزترین اقوام در طی قرنها بگونه های متفاوت بدانها بتازند وناموس و زندگی و سرزمینشان را به چپاول ببرند و نابود سازند؟
چه سرنوشتی در انتظار مردم بی خردی است که به مقدساتشان توهین وتجاوز میگردد و آنرا لطف الهی میخوانند؟!!
آری هر قومی که دشمن ناموس وسرزمین و آیین خود را بستاید و او را مقدس بخواند وبداند و قرنها بر آن پافشاری نماید شایسته است که هموا ره در جهان از بدترین و پست ترین روزگار برخوردار باشد و زیر دست ستم کژاندیشان و بدکاران بماند.بد ین ترتیب است که راستی ودرستی از میان مردمان رخت بر می بندد وکژی و زشتی جای آنرا میگیرد.سروده فردوسی اشاره دردناک و جانگدازی به این نادانی و تعصب بی چون و چراست.
|
پراکنده شد کام دیوانگان نهان راستی آشکارا گزند به نیکی نبودی سخن جز براز گرامی شود کژی وکاستی ز نفرین ندانند باز آآفرین پسر بر پدر هم چنین چاره گر نژاد و بزرگی نیاید بکار روان و زبانها شود پر جفا نژادی پدید آید اندر میان سخنها به کردار بازی بود که شادی بهنگام بهرام گور خورش کشک و پوشش گلیم آورد بجویند ودین اندر آرند پیش نیارند هنگام رامش نبید کسی سوی آزادگی ننگرد شود روزگار مهان کاسته |
نهان گشت آیین فرزانگان هنر خوار شد جادوئی ارجمند شده بر بدی دست دیوان دراز زپیمان بکردند و از راستی رباید همی این از آن آن از این بداند یش گردد پدر بر پسر شود بنده بی هنر شهریار بایستی کسی را نماند وفا از ایران و از ترک واز تازیان نه دهقان نه ترک و نه تازی بود چنان فاش گردد غم و رنج وشور پدر با پسر کین سیم آورد زیان کسان از پی سود خویش نباشد بهار و زمستان پدید چو بسیار از این داستان بگذرد بریزند خون از پی خواسته |
شاد و پیروز باشید